«یک روز انتظار» (A Day’s Wait) یکی از داستانهای کوتاه معروف ارنست همینگوی است.
خلاصه داستان
داستان درباره پسربچهای به نام شاتز است که بیمار شده و تب دارد. پزشک او را معاینه میکند و دمای بدنش را ۱۰۲ درجه اعلام میکند و میگوید تبش بهدلیل یک بیماری معمولی است و باید استراحت کند.
اما شاتز قبلاً شنیده است که اگر دمای بدن انسان به ۴۴ درجه برسد، احتمال مرگ وجود دارد. او نمیداند که پزشک از فارنهایت استفاده کرده، در حالی که خودش تصور میکند دما بر اساس سلسیوس بیان شده است.
به همین دلیل، شاتز تمام روز را در سکوت و تنهایی منتظر مرگ میماند. پدرش ابتدا دلیل رفتار عجیب او را متوجه نمیشود. سرانجام شاتز توضیح میدهد که فکر میکرده قرار است بمیرد.
پدرش متوجه سوءتفاهم میشود و برایش توضیح میدهد که ۱۰۲ درجه فارنهایت حدود ۳۸٫۹ درجه سلسیوس است و تب او خطر مرگ ندارد. شاتز با فهمیدن حقیقت آرام میشود.
مفهوم اصلی داستان
همینگوی در این داستان نشان میدهد که ترس گاهی نه از خودِ واقعیت، بلکه از برداشت اشتباه ما از واقعیت به وجود میآید. همچنین داستان به بلوغ، تنهایی و تلاش یک کودک برای روبهرو شدن با چیزی که تصور میکند مرگ است میپردازد.
یکی از نکات زیبای داستان این است که همینگوی بدون توضیح مستقیم احساسات شاتز، آنها را از طریق رفتار و سکوت او نشان میدهد؛ روشی که به سبک معروف و سادهگرایانهی همینگوی نزدیک است.
دیدگاهتان را بنویسید