دسته: ادبیات
-
در هوایت بی قرارم روز و شب // استاد محمدرضا شجریان
در هوایت بیقرارمروز و شبسر زپایت برندارمروز و شب بازدید: 49
نوشته شده توسط

-
نمایشنامه شاکونتالا دکتر الهی قمشه ای
شاکونتالا؛ داستان عشق، فراموشی و بازشناختنگاهی انسان چیزی را گم نمیکند؛بلکه یادش میرود که چه چیزی را داشته است.شاید یکی از زیباترین وجوه نمایشنامهی شکونتلا همین باشد.شکونتلا داستان دختری است که در طبیعت و در کنار اهل معرفت زندگی میکند. روزی پادشاهی به نام «دوشیانت» به محل زندگی او میآید و میان آن دو عشقی…
نوشته شده توسط
-
یک روز انتظار نوشته ی ارنست همینگوی
«یک روز انتظار» (A Day’s Wait) یکی از داستانهای کوتاه معروف ارنست همینگوی است. خلاصه داستان داستان درباره پسربچهای به نام شاتز است که بیمار شده و تب دارد. پزشک او را معاینه میکند و دمای بدنش را ۱۰۲ درجه اعلام میکند و میگوید تبش بهدلیل یک بیماری معمولی است و باید استراحت کند. اما…
نوشته شده توسط
-
به کجا چنین شتابان؟ / محمدرضا شفیعی کدکنی
«به کجا چنین شتابان؟»گَوَن از نسیم پرسید«دلِ من گرفته زینجاهوس سفر نداریز غبار این بیابان؟»«همه آرزویم، اماچه کنم که بسته پایم…»«به کجا چنین شتابان؟»«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا راچو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتیبه شکوفه ها به بارانبرسان سلامِ ما را»…
نوشته شده توسط
-
-
موعظه های مولانا جلال الدین
موعظهٔ مولانا (۱۱) گفت حق: «گر فاسقی واْهلِ صنمچون مرا خوانی، اجابتها کنم»تو دعا را سخت گیر و میشخولعاقبت برْهاندت از دست غول۳: ۷۵۶_۷۵۷ آنچ در فرعون بود آن در تو هستلیک اژدرهات محبوس چَه استای دریغ این جمله احوالِ تو استتو بر آن فرعون برخواهیش بستگر ز تو گویند، وحشت زایدتور ز دیگر، آفسان…
نوشته شده توسط
-
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ! ( استاد شجریان )
هنگامِ می و فصلِ گل و گشتِ چمن شددربار بهاری تهی از زاغ و زغن شداز ابرِ کرم، خطّهٔ ری رشکِ خُتَن شددلتنگ چو من مرغِ قفس بهرِ وطن شدچه کجرفتاری ای چرخچه بدکرداری ای چرخسرِ کین داری ای چرخنه دین داری،نه آئین داری نه آیین داری ای چرخاز خونِ جوانان وطن لاله دمیدهاز ماتم…
نوشته شده توسط
-
ما را غرض به جز رخ گل از بهار چیست ؟ ( استاد بنان )
ما را غرض به جز رخ گل از بهار چیستخوشتر به روزگار، ز دیدار یار نیستیک روز عمر دیدنت ای گل غنیمت استروزی که بی تو میگذرد، روزگار نیستساقی بریز باده و می نوش و غم مخورکه امروز را به روز دگر اعتبار نیستدوشینه میگذشت عَسَس از کنار شهرمیگفت زیر لب که کسی هوشیار نیستدست…
نوشته شده توسط

