نمایشنامه شاکونتالا دکتر الهی قمشه ای

شاکونتالا؛ داستان عشق، فراموشی و بازشناختن
گاهی انسان چیزی را گم نمی‌کند؛
بلکه یادش می‌رود که چه چیزی را داشته است.
شاید یکی از زیباترین وجوه نمایشنامه‌ی شکونتلا همین باشد.
شکونتلا داستان دختری است که در طبیعت و در کنار اهل معرفت زندگی می‌کند. روزی پادشاهی به نام «دوشیانت» به محل زندگی او می‌آید و میان آن دو عشقی شکل می‌گیرد. آن دو به یکدیگر دل می‌بندند و با یکدیگر پیمان زناشویی می‌بندند. اما پس از آن، اتفاقی سرنوشت رابطه را دگرگون می‌کند: نفرینی سبب می‌شود پادشاه شکونتلا را از یاد ببرد. انگشتری‌ای که نشانه‌ی عشق آنهاست نیز از دست شکونتلا گم می‌شود.
از اینجا داستان فقط داستان دو عاشق نیست.
داستان انسان و فراموشی است.
انسان گاهی حقیقتی را می‌بیند، عاشقش می‌شود، آن را لمس می‌کند و بعد در هیاهوی زندگی از یاد می‌برد.
و شاید هنر، ادبیات و شعر آمده‌اند تا همین فراموشی را درمان کنند.
شکونتلا در این معنا فقط یک شخصیت اسطوره‌ای نیست؛ می‌تواند نمادی از زیباییِ فراموش‌شده باشد؛ چیزی که زمانی در زندگی ما حضور داشته اما روزمرگی، غرور، رنج و غفلت آن را از حافظه‌ی ما دور کرده است.
انگشتری نیز در داستان صرفاً یک شیء نیست؛ نشانه‌ای است که گذشته را به حال پیوند می‌دهد. وقتی انگشتر دوباره پیدا می‌شود، حافظه نیز بازمی‌گردد و حقیقتی که برای مدتی پنهان شده بود، دوباره آشکار می‌شود.
و اینجاست که می‌توان پرسید:
آیا عشق چیزی است که ما پیدا می‌کنیم،
یا چیزی است که باید دوباره به یاد بیاوریم؟
این همان نقطه‌ای است که یک داستان عاشقانه‌ی هندی می‌تواند به پرسشی انسانی و جهانی تبدیل شود.
ادبیات بزرگ، داستان یک ملت نیست؛
آینه‌ای است که انسان در آن خودش را می‌بیند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *